جای راه رفتن… پرواز می‌کنم

عاشق بودم، ولی نمی دونستم. از سال‌ها دلمردگی و افسردگی گذز کرده بودم و حالا زیر آفتاب و در هوایی که نوید بهار میداد روی لبه حوض دراز کشیده بودم و منتظر بودم تا بیاد. استرس داشتم اما در عین حال حس می‌کردم حالم از همیشه بهتره. رسید، هنوز نزدیک نشده حس کردم لال شدم. منی که شب و روز و بی‌دلیل باهاش در مورد همه چی صحبت می‌کردم حالا یهو ساکت شدم فکر نمی کردم اینجور بشه ولی در عوض «دلبر» خیلی گرم و صمیمی برخورد کرد… خودش بود… فکر نمیکردم هیچوقت ببینمش یا حتی بخواد که منو ببینه. دیگه خودمم نمی‌دونستم چه حالی‌ام، کجام کی‌ام و چی شد.

لپایی که همیشه حسرت کشیدنشون رو داشتم، عینک آفتابی، کوله، مانتو مشکی و یه جفت بوت مخملی کیوت جلو افتاد و تا من به خودم بیام دیدم خیابونو گرفتیم و داریم میریم… کجا؟ به خدا اگه بدونم! نه من میدونم و نه دلبر. فکر کنم یه دعوای ریزی رو همونجا داشتیم، انقد که گیج بازی درآوردم و کلی با شکم گرسنه راه رفتیم ولی مگه خسته میشد. برنامه همه چیزو همون لحظه چیده بود… ولی من همه حواسم به قدماش و راه رفتن کنارش بود دیگه چیزی نمیخواستم!

رو نیمکت تو حیاط کاخ، چهارزانو نشسته بود و داشت با هیجان کاتالوگ رو ورق می زد که ببینیم کجا رو ندیدیم. من همچنان ساکت کنارش محو نگاش بودم و به خودم میگفتم چطور انقدر می‌تونه زیبا و دوست داشتنی باشه، چرا انقد حس خوبی دارم. در واقع اون روز برعکس چیزی که پیش بینی می‌کردم هیچکدوم از اون معماری، زرق و برق و چیزا هیچ جذابیتی برام نداشت. درخشش همه اون جواهرات در برابر برق اون دو چشمون مشکی کاملا ناپیدا بود، درسته، نگام به چشماش افتاد… اونجا بود که فهمیدم عاشقش شده‌ام.


گاهی میان خلوت جمع
یا در انزوای خویش
موسیقی نگاه تو را گوش می‌کنم
وز شوقِ این محال
که دستم به دست توست
من جای راه رفتن
پرواز می‌کنم …!


سه سال از اون روزها میگذره ولی حتی در بدترین طوفان‌های زندگی و در بهم ریخته‌ترین حالت جسمی، فکری یا روحی، همیشه یک چیز ثابت و استوار باقی موند و اون عشق تو بود و دیگر هیچ… در سردترین لحظه‌های زندگی و در لبه پرتگاه سقوط به دره‌ای به اسم ناامیدی، باز هم گرمای عشقه که نجاتم میده. همون گرمایی که وقتی برای اولین بار دست‌هاتو گرفتم، حس کردم. گرمایی که همیشه در قلب من نوید بهاری گرم رو میده که در اون همه چیز همونطوری خواهد بود که دوست داریم


گاهی زیرچشی نگاش می‌کنم. به خصوص وقتی کاری کردم که ازم دلخوره و مثلا اخم کرده. نمی‌دونم تا حالا چند بار ناراحتش کردم. شماره‌اش از دستم در رفته. نمی‌دونم تجربه چندتا چیزو براش خراب کردم. ولی چیزی نبوده که بخوام. در واقع با هر بار ناراحت شدنش انگار بخشی از وجودم میمیره. نمی‌دونم چرا، گاهی انگار کور میشم و نمیبینم، گاهی انقد تک‌بعدی میشم و غرق یه مشکل و مسئله‌ای هستم که با یه بی‌توجهی قلبشو میشکونم. گاهی با اینکه میدونم چی‌ می‌خواد ولی با این‌دست‌ و اون‌دست کردن حسشو خراب می‌کنم. راستش این روزا خیلی درگیر این موضوعم. حس می‌کنم اگه گاهی تو اوج ناراحتی حتی یادش نیست که چطور تو یه مدت کم این همه رو آدمای دورش تاثیر گذاشته بود و با انرژی عجیبی که داشت همه رو به تحرک وامیداشت جوری که من همیشه عقب میفتادم ازش، تقصیر منه. الان که این دست نوشته‌ها منتشر میشن شاید تصمیم گرفته باشم دیگه نباشم. بستگی به این داره که ببینم چی درسته. نمی‌تونم فکر کنم و نمی‌دونم چی درسته یا چی غلط فقط یک چیز میفهمم و اون اینه که دیگه نمی‌خوام هیچوقت دلبر غمگین و ناراحت و ناامید ببینم، حالا میخواد تقصیر هر کی باشه.


به کتاب خوندن و موسیقی خیلی علاقه داره. اولین بار وقتی فهمیدم دوازده سیزده سالگی چه کتابایی میخونده جا خوردم! همیشه یه لیست از کتابایی که میخواد بخونه ولی پیدا نمیشه همراهش داره. یادمه بار اول که با هم خیابون انقلابو قدم زدیم در واقع داشتیم کل کتابایی که چیده بودن رو زمین رو شخم میزدیم تا بلکه کتابی پیدا بشه که نخونده باشه یا اینکه بخواد بخونه. در واقع هیچوقت نتونستم اون کتابی که میخواد براش بگیرم ولی از اونجایی که دلبر یه کانال جذاب موسیقی داره و برا خودش کلکسیون جمع کرده و تو گم کردن هندزفری استاده، همیشه تو لیست خریدم چندتا هندزفری دارم. نمیدونم اگه یه روز موزیک یا هندزفری رو به چالش بکشم چی میشه!


امروز گفت که نمیخواد آهنگی گوش بده. ناراحتم


پاییز رو همیشه دوست داشتم. حسش، هواش و همه چیشو. وقتی که فهمیدم عشقم متولد مهره، این حس چندین و چند برابر شد. دست خودم نیست. وصف اینکه چقدر دوستش دارم کار کلمه‌ها نیست. دلبرو میگم. امشبم شب عزیزیه. شب تولدش

دوست داشتم پیشت بودم اما نیستم. علتش هر چی که هست، هر چی که بود و هر چی که شد مهم نیست. مهم اینه به این فکر کنی که از فردا می‌تونی زندگی رو اونجوری که می‌خوای تغییرش بدی. من اون اراده، اون حس، اون همه خلاقیت و شجاعتت رو دیدم. تمام چیزی که امروز هستم از اسمم خاکستری بگیر تا شکل حرف زدنم و حتی کارم رو مدیون توام. قول میدم بیشتر بنویسم، بهتر بشم و دیگه چیزیو خرابش نکنم فقط اگه دوباره میتونستم دستتو بگیرم و بی بهانه فقط کنارت راه برم.


انقد دلم تنگ شد که دم در تو ماشین خوابیدم تا فکر کنم تو اونجا پشت پنجره‌ای و شاید اومدی و دست تکون دادی برام


انتخاب تو هر چی باشه من باهاتم
راستی
تولدت مبارک

اشتراک
مرا مطلع کن وقتی
guest
4 دیدگاه
Inline Feedbacks
دیدن همه دیدگاه
تی تی
ادمین
تی تی
6 ماه قبل

بهترینی مثل همیشه

ناشناس
ناشناس
5 ماه قبل

عالی ادامه بده

به بالای صفحه بردن