من

جای راه رفتن… پرواز می‌کنم

عاشق بودم، ولی نمی دونستم. از سال‌ها دلمردگی و افسردگی گذز کرده بودم و حالا زیر آفتاب و در هوایی که نوید بهار میداد روی لبه حوض دراز کشیده بودم و منتظر بودم تا بیاد. استرس داشتم اما در عین حال حس می‌کردم حالم از همیشه بهتره. رسید، هنوز نزدیک نشده حس کردم لال شدم. …

جای راه رفتن… پرواز می‌کنم ادامه مطلب »

سفری چند روزه به آینده

سفری که شروعش در اثر استرس‌ها، نگرانی‌ها و دلشوره‌های عجیب و غریب هر روز به تعویق می‌افتاد و در نهایت شروع بارندگی‌ها بهانه‌ای برای دیرتر شروع شدنش شد. یک سال از ترک خانه گذشت. یک از سال از دور ریختن هر آنچه داشتم و شروع دوباره گذشت. یک سال از چشمان گریان و ناراضی مادر …

سفری چند روزه به آینده ادامه مطلب »

آغاز و پایان معنا ندارد

یکی از مسائلی که همیشه در شروع به نوشتن در وبلاگ به شکل یک وسواس بیمارگونه سراغم میاد همین بحث شروع دوباره است. شروع و پایان‌های زیاد در زندگی، بهم ثابت کرد که شروع و پایانی وجود نداره! در واقع زمان وجود نداره. کافیه آدم مدتی به جایی در دل طبیعت بره اونم بدون داشتن …

آغاز و پایان معنا ندارد ادامه مطلب »

به بالای صفحه بردن